تبليغاتX
شب سربی
ازاد

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند که موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل می سراید

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا

کجا عاشقی کرد ـ آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم ـ آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا برآید

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی ـ آغوش وا کن

که می خواهد این قوی تنها بمیرد

دکتر حمیدی شیراز ی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:14  توسط میثم | 

فرشته ای که فراموش کرد...........

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم اجازه میخوام ومهلتی کوتاه دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

فرشته گفت تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کار من نمی اید.

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت وگفت بال هایت را به امانت نگاه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمین دامنگیر است.

فرشته گفت باز می گردم حتما باز می گردم این قولی بود که فرشته به خداوند داد.

فرشته به زمین امد واز دیدن ان همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هرکه را می دید به یاد می اورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت وبا گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. وروزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان گذشته دور وزیبا به یاد نمی اورد .

نه بالش را ونه قولش را.

فرشته در زمین ماند

و فرشته ای که فراموش کرده بود. هرگز به بهشت بازنگشت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:13  توسط میثم | 

در روستایی دورافتاده مردی هیزم‌شکن به همراه فرزند خردسالش و یک سگ زندگی می‌کردند. یک روز، طبق معمول که هیزم‌شکن از کار روزانه به خانه برمی‌گشت با صحنه‌ای ناگوار مواجه شد. در هنگام ورود، صدای فریاد و ناله پسرش را شنید و هنگامی که دوان‌دوان به سمت اتاق فرزندش می‌دوید، سگشان را با دهانی آغشته به خون مشاهده کرد. هیزم‌شکن از فرط ناراحتی و عصبانیت شدید، با تصور آنکه سگ به کودکش حمله‌ور شده، با شلیک تفنگ شکاریش حیوان را از پای درآورد و وقتی سراسیمه به اتاق رسید، فرزند خود را سالم ولی هراسان در کنار جسد بی‌جان یک گرگ دید. تازه آنجا متوجه شد که سگ از پسرش محافظت کرده و مرد به دلیل زود قضاوت کردن، جان نگهبان وفادارش را گرفته است. وقتی با تأثر و شرمندگی به سمت بدن نیمه‌جان او برگشت با افسوس گفت: «خدایا! کاش  زود قضاوت نمی‌کردم».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:33  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خوش امدید

نوشته های پیشین
مرداد 1387
دی 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM